چرا امتحانات دانشگاه آزاد رو لغو نمیکنید؟ اونطور که من فهمیدم فردا همه امتحانات برگزار میشه. بچه های دانشگاه آزاد، الان وقتیه که میتونید ثابت کنید از نظر شعور سیاسی هیچ فرقی با بچه های دانشگاه های دولتی ندارید.الان کشور تو شرایط بحرانی به سر میبره. نباید بذریم به امتحان مشغولمون کنن. لطفا به نشونه اعتراض در امتحان فردا شرکت نکنید.

مشکل پشم است

دسامبر 29, 2008

اگر در ماه رمضان همین امسال سر و کارتان با مترو افتاده باشد، حتما آخوندهایی را که در مترو مشغول فروختن کتابهای مذهبی بوده اند دیده اید.
همان موقع بنده یکی دوتا از این کتابها را خریدم.(فکر میکنم اندکی دچار مازوخیسم شده ام).
یکی از این کتابها کتابی است با عنوان پرسش ها و پاسخ های دانشجویی که گویا به چاپ چهارم هم رسیده است.
دیروز از سر تفنن نگاهی به کتاب مزبور که حاوی استفتائات از ده تن از مراجع تقلید بود انداختم. گاهی عصبانی میشدم و گاهی میخندیدم ولی در برابر این یکی نمیدانستم چه عکس العملی نشان دهم:
پرسش:حکم تماشای کشتی گیران و سایر ورزشکاران با بدن نیمه برهنه از تلویزیون برای بانوان چگونه است؟
و پاسخ آیت الله خامنه ای:
اگر به طور غیر زنده پخش شود و قصد لذت و ترس از افتادن به حرام نباشد اشکال ندارد!
یعنی اینکه دیدن پخش زنده مسابقات فوتبال برای زنانی که مقلد ایشان میباشند حرام است و برای مثال دیدن پشمهای پای بازیکنان فوتبال باعث به گناه افتادن زنان میشود!
بیخود نیست که درهای استادیوم آزادی همچنان به روی زن ها بسته است.حرفهایی مثل مناسب نبودن محیط ورزشگاه ها از لحاظ اخلاقی با وجود این طرز فکر بهانه ای بیش نیست. مشکل پشم است، پشم…

کتب درسی ضاله

نوامبر 3, 2008

 

می خواهید قبول کنید یا نه ،کتاب زیست شناسی سال سوم دبیرستان و همینطور کتاب زیست پیش دانشگاهی دارای مطالب الحادی و کفر آمیز است. اگر باور نمیکنید خودتان بروید و ببینید که در فصل هایی از این دو کتاب مطالبی در تایید تئوری تکامل ذکر شده.

یادم می آید که دبیر زیست شناسی مان میگفت که اوایل انقلاب هیچکدام از مباحث تکامل به علت مغایرت با آموزه های دینی ، تدریس نمیشد ولی الان همه ما میدانیم که دو گروه انسان وجود داشتند که حضرت آدم و دیگر پیامبران که در قرآن اسامی شان دکر شده از گروه اولند!

راستش را بخواهید از آنزمان تا به حال دیگر چیزی از آن ” دو دسته انسان” نشنیدم و نمیدانم آیا این قضیه از اختراعات دبیرمان بود یا نه؛ ولی میدانم که اگر همین الان از تمام مراجع در مورد کم و کیف به وجود آمدن انسان سوال کنید، بدون استثنا کسی از تئوری تکامل نام نمیبرد…

یک بام و دوهوای آموزش علم زیست شناسی به همینجا خاتمه پیدا نمیکند. برای مثال میتوانید به کتاب زیست شناسی و آزمایشگاه سال سوم مراجعه کنید. در فصل پایانی کتاب مطلبی با عنوان “تشخیص پیش از تولد وجود دارد و در آن نحوه بررسی سلامت جنین توضیح داده شده است و در قسمتی از این مطلب نوشته شده است:…با استفاده از کاریوتیپی که از جنین به وجود می آید ، هر گونه ناهنجاری کروموزومی مثل سندروم داون قابل تشخیص خواهد بود.” و خوب سوالی که در اینجا مطرح میشود این است که آیا این مطلب صرفا جهت اطلاع دانش آموزان در کتاب قرار گرفته و یا هدفی دیگر مد نظر بوده؟ آیا نتیجه چنین آزمایشی به طور طبیعی ، سقط جنین کودک دارای ناهنجاری کروموزومی نیست؟! و آیا سقط جنین جزو ممنوعیت ها ی شرعی نیست؟

این اطمینان را به شما میدهم که اگر کتب زیست شناسی را به دقت مطالعه کنید، موارد متناقض دیگری از این دست را پیدا خواهید کرد. و البته میدانید که نتیجه چنین آموزشی ، در جا زدن مداوم در علم است. چه در علوم تجربی و چه در علوم انسانی که حتی نیاز به امکانات فوق العاده ندارد و با این حال ما مدام عدم پیشرفت علمی مان را به آن نسبت میدهیم…

گور بابای زنم

اکتبر 14, 2008

سر کلاس نشسته ام.

استاد میگوید که بعد از بچه هایش رشته مورد تدریسش را از همه چیز بیشتر دوست دارد. بعد هم میگوید: …. حالا اگه زنم اینجا بود حتما بهش برمیخورد که چرا اونو نگفتم…… خوب من هم میگم به جهنم.

 وکلاس از خنده منفجر میشود .

 این بار اولی نیست که یک استاد مرد، در حضور ما دانشجویان به همسرش توهین میکند. فقط نمیدانم دلیل خنده از ته دل پسرها چیست؟ حتما همذات پنداری شدیدی با استاد مربوطه دارند.به هر حال هر چه باشد ما زنان قرمه سبزی پز / تمکین کن / زائو، یارای رقابت با عشق شدید مردان به علم و معقولات را نداریم. تا بوده همین بوده. ما زنگ تفریح مردان پس از نبرد سخت هستیم. پس کاری را که باید بکنیم، میکنیم:

 از زن بودنمان خجالت میکشیم…

جرم جدید: جادوگری!

اکتبر 10, 2008

قوه قضائیه تقدیم میکند:

جرم جدید: جادوگری!

خانم ها و آقایان جادوگر

ماست ها را کیسه کنید که جرم جدید در راه است:

ماده ۱۲-۲۲۵ : مسلماني كه با سحر و جادو سر و كار داشته و آن را در جامعه به عنوان حرفه يا فرقه‌اي ترويج نمايد، محكوم به قتل است.

ماده فوق عینا در لایحه جدید قانون مجازات گنجانده شده است. شاید باور این موضوع دشوار باشد، ولی در صورت تصویب این ماده، از این به بعد جادوگری ممنوع است ؛ من اما از دیروز تا الان دارم فکر میکنم که آیا اصلا چیزی به اسم جادوگری وجود دارد که حالا ما غیر قانونی اش کرده ایم و برای آن مجازات سنگینی قرار داده ایم؟

آنطور که از نص ماده برمی آید، هر دو قسمت ماده باید همراه با یکدیگر باشند تا جرم جادوگری یا همان سحر اتفاق بیفتد. یعنی فرد هم با سحر سر و کار داشته باشد و هم آنرا ترویج نماید. حالا اینکه ” سر و کار داشتن” با سحر یعنی چه و ترویج آن به چه نحوی باید باشد را خدا میداند و آقایان. گنجاندن چنین عبارت مبهم و موسعی ، آن هم در قانون جزا فقط از کسانی بر می آید که در هزاره سوم برای سنگسار قانون مینویسند و برای بزرگی و کوچکی سنگ هایش آئین نامه تدوین میکنند. آخر ترویج سحر و جادو یعنی چه؟

یکی نیست از این نوابغ بپرسد که گیریم سحر و جادوگری وجود داشت و کسانی هم با آن سر و کار داشتند، آخر از کجا میتوان این جرم را ثابت کرد؟ با کدام ادله؟ آیا میتوان به وسیله دلایل مادی امری غیر مادی و فراطبیعی را ثابت کرد؟ و اگر هم منظور آقایان از گنجاندن این ماده در لایحه مبارزه با خرافات باشد، آیا مجازات سنگین قتل برای کسی که مدعی جادوگری است و در واقع بدین وسیله مردم را فریب میدهد مجازات سنگینی نیست؟

با توجه به اینکه جرم مذکور در مبحث “حدود” گنجانده شده، باید بگوییم که منظور نویسندگان این لایحه از ” سحر” همان چیزی است که در صدر اسلام توسط پیامبر حرام شد و آن هم چیزی نیست به جز همان جادو جمبل خودمان! حالا نمیدانم که این جادو جمبل شامل چه چیزهایی میشود و شامل چه چیزهایی نمیشود. برای مثال آیا میتوانم پس از تصویب این قانون با خیال راحت فال قهوه بگیرم یا نه؟ فکرش را بکنید که این کار آنقدر خطرناک میشود که برای حضور در یک جلسه فال قهوه احتیاج به اسم رمز داشته باشید.

به هر حال ظاهرا سیاست یک بام و دوهوای آقایان در برابر خرافات همچنان ادامه دارد. از یک طرف نیروی انتظامی به مردم هشدار میدهد که فریب شیادانی که میخواهند سر کیسه تان کنند و جادو را باطل کنند تا دخترتان به سلامتی به خانه بخت برود نخورید، و از طرف دیگر وجود جادو جمبل را به رسمیت میشناسند و برای کسانی که با آن سر و کار دارند، مجازات سنگین قتل را قائل میشوند!

تمام این حرف ها را گفتم تا بگویم حتی اگر این ماده قانونی به تصویب رسید، هیچ گاه نمیتوان کسی را به جرم جادوگری محاکمه کرد. چرا که همانطور که گفتم این جرم اساس و مبنای فقهی داشته و اگر معنای فقهی سحر را در نظر داشته باشیم، دادستان محترم موظف است که ثابت کند، متهم مربوطه به راستی حائز قدرت جادوگری است ، و الا اساسا فرد مورد نظر یک “شیاد” است که فقط “مدعی” جادوگری است ؛ که مسلما مجازات مربوط به آن در بخش حدود و ملحقات آن نیست. اثبات این موضوع هم که اساسا احتیاج به یک ذهن بیمار دارد.

به هر حال احتیاط شرط عقل است. بهتر است تا متهم به ارتباط با جادوگری نشدید، تمام جادو جمبل هایتان را دور بریزید. مخصوصا آن عروسک احمدی نژاد را که هر شب توی تنش سوزن فرو میکنید!

داخل فروشگاه که میشوم طبق معمول یکی از فروشنده ها دنبالم راه می افتد. میگوید : میتونم کمکتون کنم؟ مدل خاصی مد نظرتونه؟ بگید من راهنمایی… میگویم که متشکرم و خودم چشم دارم و مانتوهای موجود در فروشگاه آنقدر زیاد نیست که نتوانم از بین آنها مدل دلخواهم را پیدا کنم. با دلخوری راهش را میکشد و میرود.

هنوز پنج دقیقه ای از رفتن فروشنده اول نگذشته که دومی می آید تا در انتخاب مانتو به من کمک کند! این یکی را هم مثل قبلی دست به سر میکنم، با این تفاوت که این یکی فحشی هم زیر لب میدهد…

نمیدانم شما هم از نحوه برخورد فروشندگان در ایران در عذابید یا نه. ولی من یکی هر بار که برای خرید به یکی از فروشگاه ها سر میزنم، سناریوی بالا بی کم و کاست برایم اجرا میشود. همین موضوع  باعث شده که خرید کردن برایم سخت تر از هر چیز دیگری باشد. فروشندگانی را در نظر بگیرید که فرق بین احترام به مشتری و سماجت را نمیدانند و به خیال خودشان با این قبیل کارها ، جلب مشتری میکنند. همین که پایتان را داخل فروشگاه میگذارید، سه چهار نفر به سمتتان هجوم می آورند ؛ و البته باید ساده باشید که این همه لطف را به حساب خودتان بگذارید : فروشندگان بیچاره بابت فروش یک دست مانتو یا هر چیز دیگری، پورسانت میگیرند. گاهی هم  بر سر همین پورسانت کوفتی دعوا میشود. آنوقت دیگر بدا به حال مشتری. یکی از این ور دستش را میکشد و آن یکی از آنطرف پاچه اش را.

قضیه به همین جا خاتمه پیدا نمیکند. مغازه کوچک کتابفروشی را در نظر بگیرید که دور تا دورش کاغذ به دیوار چسبانده اند و با افتخار اعلام میکنند که فروشگاه مجهز به دوربین مداربسته است. گور پدر اعتماد! اصلا انگار نه انگار که قشر کتابخوان فرقهایی با دیگران دارد و سرانه مطالعه هم آنقدر نیست که خیال کنیم جماعت کتابخوان از فرط علاقه به مطالعه کتاب میدزدد. و همه اینها در حالی است که در هر گوشه از کتابفروشی، یکی نگهبانی میدهد!

عدم هماهنگی فروشنده ها هم که جای خود دارد. توصیه میکنم هیچ وقت سر ظهر به خرید نروید؛ چون همه برای انجام فریضه نهار به داخل پستو رفته اند (آن هم همه با هم) و کسی نیست که جوابتان را بدهد. البته این موضوع راه حل ساده ای دارد، آن هم اینکه یکی از اجناس مغازه را بردارید؛ در این حالت صاحب مغازه و فروشندگان پیدا خواهند شد.

و یک چیز دیگر: اساسا شما به عنوان مشتری موجود مزاحمی هستید.بگذارید فروشنده محترم به کارش برسد. نه میگذارید روزنامه بخواند، نه میگذارید سیگار بکشد. آخر شما چه جور مشتری هستید؟ آقای فروشنده آنجا نشسته که بار را تحویل بگیرد و فاکتور بنویسد ، نه این که جواب شما را بدهد. در ضمن کمی خجالت بکشید. آخر برای چی وقت جناب فروشنده را میگیرید برای یک جنس دو سه هزارتومانی؟ خریدار کسی است که بالای صد هزار تومان جنس بخرد. آخر با این گدا بازیهایتان انتظار احترام هم دارید ؟

و نکته آخر اینکه هرگز فراموش نکنید: داخل مغازه که شدید، وظیفه دارید که چیزی بخرید. و الا مسئولیت هر گونه فحش خوار مادر با خودتان است. میگی نه؟ نگاه کن!

پست اول این وبلاگ به بالاترین لینک شده بود.هر چند فکر میکردم بابت صراحتی که در متن وجود داشت فحش خواهم خورد، ولی خوشبختانه اینطور نشد. منتها دوستی در کامنت ها اشاره کرده بود که :”شايد تاحالا کون بچه نشسته باشی ولی مطمئنأ تو مغزت ريده شده. به هرکی هم که دلت ميخواد و هرقدر هم که دلت ميخواد کس يده ولی نيا اينجا جار بکشي. خب مگه نه اينکه اينا مسايل زيرلحافی و شخصی ات هستند؟!!سر جدت پست بعدی ات در لذت جاری شدن خون قاعدگی از کست نباشه. اين لذتا رو برا خودت و شريک لذتت نگهدار. و ماهارو معذور فرما.”
ضمن تشکر از این دوست عزیز که خیلی به بنده لطف داشتند، باید عرض کنم که وبلاگ تریبون نماز جمعه و مسجد نیست که من مجبور باشم تنها در مورد مسائل عمومی در آن اظهار نظر کنم. و اصلا در این میان، حوزه عمومی و خصوصی کدام است؟
به نظر شما ” چگونگی کس دادن” امری خصوصی است و به عقیده من امری کاملا مربوط به حوزه عمومی. میتوانید به قانون مدنی مراجعه کنید تا ببینید شارع مقدس و قانونگذار در مورد این امر خطیر موادی را مقرر داشته اند؛ که اگر موضوع کاملا شخصی بود ، قانونگذار هیچ دخالتی در آن نمیکرد.
در ضمن چه کسی ” شخصی بودن” را تعیین میکند؟ آیا این من نیستم که بیش از هر کس دیگری نگران پاسداشت حریم شخصی ام میباشم؟
یادم می آید چند وقت پیش که موضوع پشم در وبلاگستان جریان داشت و تبدیل به یک بازی وبلاگی شده بود، عده ای نوشتن در این باب را ” بی اخلاقی” دانسته بودند و از بانوان گرامی خواسته بودند که مسائل رختخوابی شان را جلوی دید عموم نگذارند. آنزمان من وبلاگ نویس نبودم تا به این افراد متذکر شوم که این من هستم که مرز حریم خصوصی ام را تعیین میکنم؛ نه آن پدرسالار کوچک که در وجود همه مان هست و گاه و بی گاه شمشیر آخته خودسانسوری را بر سرمان فرود می آورد ، تا مبادا از چیزی بنویسیم که گفتنش ” زشت است”.
خانه های ما امروز دیگر اندرونی و بیرونی ندارد. ولی در ذهن ما اندرونی است بس فراخ. آنقدر که حتی صحبت از فلان قسمت بدن (که در وجود نیمی از ساکنین این سرزمین است) جزو مسائل خصوصی است.
باید بگویم اتفاقا همین عرصه خصوصی گسترده است که مسبب و موجب بسیاری از محدودیت ها و حتی خشونت های جنسی است. به یاد داشته باشید که اگر زنی با پلیس تماس بگیرد و ادعا کند که از طرف همسرش مورد آزار قرار گرفته، نیروی انتظامی به هیچ عنوان حق ورود به خانه را ندارد مگر اینکه صاحب خانه یعنی مرد اجازه ورود به خانه را بدهد ، که مبادا خدایی ناکرده تعرضی نسبت به حریم خصوصی افراد صورت بگیرد.البته طنز روزگار را فراموش نکنید که در جایی دیگر همین حریم خصوصی در مورد پیش پا افتاده ترین آزادیهای فردی رعایت نمیشود.
باری این پدرسالار کوچک که همه اعمال و رفتارمان باید از صافی نگاه تیزبین و نقادانه اش بگذرد، ما را موظف به نگاه داشتن تمام مشکلات شخصی، کمبودها، و مظلومیت ها در پستوی خانه میکند.
نازلی در پست آخرش از همه مان خواسته که از تبعیض ها بنویسیم. این تبعیض ها مسلما محدود به افراد غریبه نیست، پدر ، مادر، برادر، عمو و عمه هم در این میان سهم به سزایی دارند. منتها ما ترجیح میدهیم که بیشتر در مورد لایحه حمایت از خانواده و کبری رحمانپور و انگولک شدن در اتوبوس بنویسیم ، مبادا که دیگران بخوانند و برایمان بد شود. در ضمن ذات مردسالارانه این موجود کوچک را فراموش نکنید که اگر از لذت همخوابگی نوشتید باید جواب پس بدهید ولی اگر از لذت باردار بودن بنویسید آنوقت تنها یک حس زیبای مادرانه را منتقل کردید.
اینها را گفتم که بگویم پدرسالار کوچک وجود من در این وبلاگ چندان عرصه تاخت و تاز ندارد. پس آنهایی که زبان صریح نویسنده را برنمیتابند، میتوانند به راحتی این وبلاگ را ترک کنند. آخر اندرونی من بسیار شلوغ و آشفته است…

آقاتون باید میگفت

سپتامبر 30, 2008

به همراه یکی از دوستان پسرم در تاکسی نشسته ام. سرعت ماشین زیاد است. فکر میکنم با این سرعت تا بیاید توقف کند، کلی از مقصدمان دور شده ایم. پس قبل از اینکه به مقصد برسیم میگویم:

آقا بی زحمت نگه دارید.

راننده از آینه نگاه میکند و با همان سرعت به رانندگی اش ادامه میدهد. مطمئنم که جایی جلوتر از مقصدمان نگه میدارد. این بار جدی تر از قبل میگویم: آقا پیاده میشیم، لطفا نگه دارید.

این بارنگه میدارد ولی همانطور که حدس زده بودم جایی جلوتر از مسیرمان می ایستد. موقع پیاده شدن میگویم:

من جلوتر به شما گفتم پیاده میشیم ولی شما نگه نداشتید.

با تعجب میگوید:

مگه شما دونفر با هم نیستید؟

میگویم :چرا

میگوید: خوب آخه ایشون که چیزی نگفت!

15 ساله ام.با کلاسوری در دست به آموزشگاه میروم تا برای عبور از قیف آماده شوم.سر ظهر است و کوچه ها خلوت.چند تایی پسر علاف درست جلوی راهم نشسته اند.خودم را برای شنیدن رکیک ترین متلک ها آماده میکنم. تا به پسر ها میرسم، طبق معمول ضربان قلبم تندتر میشود. فحش هایی را که باید بدهم توی ذهنم مرور میکنم. همانطور که انتظار داشتم ، با نزدیکتر شدنم نیش ها باز میشود. یکی شان که به نظر می آید سردسته باشد میگوید: خانم دکتر بعد از این….. خانم مهندس، کلاس میری؟ میخوای دکتر شی؟ خب بشو. به جهنم.آخرش هم که باید کون بچه بشوری!

و پسرها از خنده ریسه میروند….

آنروز علامت سوال بزرگی در ذهنم شکل گرفت: مگر شستن کون بچه چه ایرادی دارد؟ مادرهای زیادی را دیده بودم که موقع شستن کون بچه شان، قربان صدقه اش هم میروند و این کار را نه از روی بی میلی انجام میدهند نه با دلخوری. از طرفی با خودم فکر میکردم این وسط شستن کهنه بچه چه ربطی به دکتر شدن من دارد. یعنی اگر کسی دکتر شد ، نباید کون بچه اش را بشوید؟ و اصلا گیریم که من دکتر هم شدم، چه ضرورتی دارد که آخرش (که نمیدانستم یعنی کی) کون بچه را شخصا بشویم.این به این معنی بود که من با داشتن صلاحیت کافی برای پزشک شدن، باید در خانه بشینم و …

من هیچ وقت دکتر نشدم.

 

19 ساله ام. بعد از ده دقیقه معطلی وارد دستشویی دانشکده میشوم.کارم را زود تمام میکنم. خیلی ها پشت در به صف ایستاده اند.میخواهم بیرون بیایم که چشمم به نوشته پشت در دستشویی میخورد: هر چه قدر میخوای درس بخون.آخرش که باید کس سفیدت رو بدی به مردا!

دارم به این فکر میکنم که نویسنده دختر بوده یا پسر، که صدایی مرا به خود می آورد: مگه دستشویی خونه تونه؟ بیا بیرون دیگه.

از دستشویی بیرون می آیم ؛ در حالی که مشکل دیگری یه مشکل شستن کون بچه اضافه شده. با خودم میگویم آیا درس خواندن با کس دادن منافاتی دارد؟ یا آنقدر چیز وحشتناکی است که میتواند تمام آرزوها و جاه طلبی های دوران جوانی یک دختر را یکسره از بین ببرد؟ انگار که پس از اتمام تحصیل( هر چقدر که دلت میخواهد!) عقوبتی سخت در انتظار تو است. سرنوشت همین حالا که خودت را برای ورود به اجتماع تا بن دندان مسلح آماده میکنی، به ریشت میخندد: تو باید کس بدهی!

سال ها از دوران نوجوانی ام میگذرد و من جواب پرسشهای دوران نوجوانی ام راگرفته ام.

اگر بچه دار شوم با رضایت کون بچه ام را خواهم شست. این را نه فقط وظیفه خودم ، که وظیفه کسی که فرزندم نیمی از ژن های او را داراست هم میدانم. شستن کهنه های بچه ، خواباندنش ، شیر دادنش … همه این کارها را کمک به موجود نیازمندی میدانم که برای برطرف کردن کوچکترین نیازش ، احتیاج به دیگری دارد.

مادری کردن را هم در کلفتی برای بچه هایم نمیدانم. میتوانم کهنه بچه را نشویم، ولی مادر خوبی باشم. میتوانم کارمند تمام وقت فلان اداره باشم و در عین حال مادر وظیفه شناسی هم باشم.

من یک زن مقدس نخواهم بود و قرمه سبزی پختنم هیچ باری از تقدس ندارد. غذا پختنم فقط غذا پختن است ؛ نه آنطور که روز زن ، خاله زنکان و عمو مردکان در تلوزیون آنرا برابر با “جهاد” میدانند و روز دیگر، مایه استهزا و تمسخرم میشود، چون از همکاران مردم موفق ترم.شاید در خانه بمانم . با این حال کار خانگی ام بی ارزش نیست. میتوانید با نزدیکترین شرکت خدماتی به منزلتان تماس بگیرید و ببینید که هزینه یک روز خانه داری و پرستاری از بچه ها به چه میزان است. در ضمن این اطمینان را به شما میدهم که بسیاری از مشاغل مردانه هم به مانند کار خانگی زنان نیاز به مهارت ندارد.

در مورد کس دادن هم تصمیمم را گرفته ام. اگر قرار است ما زنان کس” بدهیم” ، خوب پس میتوانیم هر زمان که خواستیم بدهیم.خوشبختانه آنقدر به قوانین آشنایی دارم که بدانم چطور و به چه کیفیت وارد رابطه با مردان شوم، تا به دلخواه خودم “کس بدهم” و مهمتر از آن من هم به اندازه طرف مقابل از این رابطه دوجانبه سود ببرم.

 

سالها از دوران نوجوانی ام گذشته ولی هنوز گاهی اوقات به یاد حرف آن پسر که می افتم که میگفت: آخرش….

و من هنوز نمیفهمم که این” آخرش” یعنی کی؟

Hello world!

سپتامبر 29, 2008

Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.